«در
آذربایجان چشمهای هست روان، و چون لختی میرود صحیفه صحیفه سنگ میگردد بر
یکدیگر.»
اجباری تمام، آمدهام پایان دوره، با عنایت به
عدم قطعیت که چیزی بدتر از سرطان است و اینکه اگر دامن پاک کائنات از شادی مختصر
من زیاد متعذر نشود، من بیرحمانه زندهام، آزادترم، و نفس و تنم را به هیچکس که
بدهکار نبودهام هیچ، دیگر هم شریک نیستم اصلا. اگر هم از زمان رضاخان دهاتی و خز
هرچه به میراث مانده غیر خدمت نظام اخ است و پیف است، این آس هم سگخور جبار. من
رفتم به زور، ماندم به زور، اما حال که برگشتهام، کل باروت و خرج و خون از آب
بینی بز که چه عرض کنم، از زیرپوش ایدزی حائض هم حیضتر است. من رفتم و بیشتر هم
ماندم، با اینکه کارت خواص و خودیها را نداشتهام و سرم بالا بود، آنها که داشتند
کسری آوردند و از پس و پیش اجباریشان زدند و لفت و لیس کردند و من بودم سرم بالا،
سرما بود و گرما بود و من ایستادم، خندیدند و من بودم، رفتند که بروند و من
ایستادم، اسم خودم را شنیدم که زیر لبم بود و هنوز وحشیانه میهستم.
باید اعتراف
کنم گاهی احساس تنهایی میکردم، گاهی تنم سر میشد، باید بگویم متاسفانه تلویزیون
میدیدم گاهی، بعضی وقتها حشر بالا میزد، گاهی از زمان ترسیدم که وقتی میگذشت یا
نه با من کاری نداشت و من را روی شاخههای پاییز کودکی تنها میگذاشت که بزرگسالیاش
به من نمیمانست، باید اعتراف کنم دلم برای صندلیام تنگ میشد، باید بگویم خیلی
چیزها باید مینوشتم که نشد، اما در عوض خوابیدم که دست کم خواب بشود، خواب باشد و
در خواب تمام بشود.
بهتر است سپاس
خود را ارزانی دارم به: مرد اول و آخر، سر فرشید خان، تنها کسی که به مفهومی من
بودم که اسم دیگری داشت، در سفر و حضر، از دور و نزدیک من به من، مبارکی که لبخندی
رعشهآور به عذابی است که در جهان روی سر ما دایر است، آرش و عاصی به خاطر حس
امنیت و بودن، وحید پیلباکس- ساندوکس در انرژی آبی و "کامپلیتلی
کانفیدنتال"، لارس در "فلت لند" به خاطر ارزانی دوباره و ناخودآگاه
منطق من به من در جهانی که به قولی ناسره از ویتگنشتاین «مفهوم جهان باید خارج از
جهان باشد.»، کسانی که نبودند و نبودنشان بایدی بود بر انرژی لاجرمی که مرا از
چرایی نبودنشان به کجایی بودنم کشاند- و من بیرون از آن ماندهام که الآن هستم.
یاد میکنم از استاد مسلم لویی فردینان سلین در شلیک سهمگین کلماتی از من که جرأت
گفتنشان را نداشتم، بورخس کبیر در داستان الف، بکت و بند بند تن منی که هر شب از
خود کم میآوردم- او خود نه مالون بود و نه مولوی، فقط برزخی بود که تن به خود نمیداد،بارت برای کیسهخوابی که در بین متن برایم پیدا
کرد که خواب نشانههای تنبلی ببینم، لکان برای آوارگی من در سوژه تفنگ، فوکو و کالبدشکافی
کنسروهای متحد انسانی در زیر اخیه – همه با یک صدا از درد، آآآخ- مسیح در جرز جبن
و وارونگی، نیچه به دلیل برعکس بند قبل دقیقا، یاروسلاو هاشک و شوایک در بلیط رفت
و برگشت تا روی زن همه اوبرلایتنانتها، مارکی دو ساد در سودوم در پروبلماتیک
شرعی، چوانگ دزو در شکل پروانه، لیوتار وقتی روی کتابش نوشتم: نقاش باید با موتور
روی بوم تک چرخ بزند؟ باید بپاشد؟ بنکسی و استهزای نبض اتوریته در خیابان، عهد
عتیق و کودک- شاهان پارانویا، عجایبنامه همدانی در ظلمت دوران اسحاق سیمجوری-
ظلمت من، محمدبنزکریایرازی به دستیاری خیام (اگر ز باده مستی خوش باش) و نهایتا پروتکتور،
پرایسنر، دی- جی اسکازی حتی، ژانر دووم و وایکینگ و امبینت- دپرسیو، از تخت حوضی
تا شش و هشت بدون تعارف، از کارخانجات سیگار کنت تا پیر اسمیرنوف و پسران. من خدمت
را با اینها شروع کردم و تمام کردم و آدم نشدم و تو میتوانی به من صمیمانه تبریک
بگویی، البته اگر بخواهی و شاید اگر بتوانی.
به استاد مسلم لویی فردینان سلین و زندهیاد مهدی سحابی
میگفتند کف
دستهایشان چشم دارند، چشمهای کوچکی که وقتی بمیرند پرنده میشوند و دور سرمان چرخ
میزنند، یا وقتی خونشان زیاد بریزد دستهایشان ماهی میشود، ماهیهایی که شاید نفس
هم میکشند، شاید یادشان هم میآید که هر کدام کجا بودند و چه کسی بودند و کی کبود
شدند، من مردههای زیادی دیدهام، آدمهای زیادی را هم شاید کشته باشم و دقيقا کار
من از همين جا شروع میشود، مثل کار کارگرهای افغانی که لب هر سکویی که پیدا کنند
مینشینند، ناس زیر زبانشان به ج/ندههایی نگاه میکنند که کارشان را از هر جایی
که نشستهاند شروع میکنند، از توی کیفشان و آینه جیبی و رژ برقی، کارشان را سر
ساعت و توی خیابان، اطراف چمن و یا حتی توی پارک، کنار ماشین چمنزن، یا بوفه – چه
فرقی میکند- با حرکت صورتشان، چین روی پیشانی، ابرو بالا، خم دور لب، شال را جابهجا
میکنند، و پایشان را روی پایشان میاندازند، اینجا روی نیمکت نشستهاند، یا مطب
دکتر، یا روی کاناپه جلوی دوربین یا موبایل، با حرکت سرشان موها را از جلوی
صورتشان پس میزنند، یا حتی با دست، یعنی اینکه بیا! یا اخ کن! یا پنجره را ببند،
بیرون دارند درختها را آب میدهند، راننده گاز را تا ته فشار می دهد و ماشین توی
چاله میافتد و آب لمبر میزند و میریزد توی خیابان، از حاشیه جدول،چند نفر فحش
میدهند، چند نفر میمیرند، چند نفر گم میشوند، جیغ میکشند، اندرونشان لهیب میکشد،
ویران میشود، بوی سوختگی، دقیق سر ساعت، توی پاساژ یا سر پیچ، ایستگاه یا قهوه
خانه، خیابان.
میگوید: شیش بش
جواب میدهد: بازی رو سه میچرخه، شیش درو ببند،
ـ یا خضر نبی، بده جفت ملکوت رو
ـ جفت سه
ـ دستو قبول داری؟
ـ خارکسسه، مال خودت، بزنش زمین!
کبودی خوب
نیست، خارکسسه خوب نیست، همه کونی بودند و نمرده بودند اما من وقتی زیاد کبود شوم
یعنی حسابی مردهام، یا باید سریع بمیرم، یک هیچ به حساب عزراییل، هر وقت که پا
داد، توی همین لباس کوفتی، هر وقت از شب، توی هزار خیابان پر آدم و خالی از آدم،
خیلیها بهتر میدانند، این که اصلا ترس ندارد، این دفعه هم مثل همیشه با رگبارو
یا چاقو، طناب و توپ، خیلیها بهتر میفهمند، بیشتر استخوان ترکاندهاند، چسبیدهاند
بیخ گلوی شکارشان را بریدهاند، بعضی نلرزیدهاند، مردهاند و نلرزیدهاند، از
پایین کبود شدهاند تا بالا، مثل اینکه درازکش تمرین کنند، شل کنند و نفس بکشند،
نفسهایشان را بشمارند و دلشان بخواهد یکی از نفسها مک بیفتد روی صدای زنگ ساعت،
هوا را حبس کنند تا زنگ تمام شود، کبودی برسد به سینههاشان،آنها که واردترند کبودی را عدل توی گلو میفرستند،
روی ماهیهایی که ته گلوشان مانده، یا کبودی به شکل انگشتان دو دست مرده که بخواهد
گلو را بگیرد، خفه کند اما نکشد، غذاب بدهد و اما تمامی نه، رگها را پاره کند و
بدوزد، چشمهای تو را نشانشان بدهد و باز پس بکشد، دعا بخواند به ضرب "و ان
یکاد" و فوت کند روی شانههای زخمی من، گفته بودم که اژدها کشم، یا جیره
نفرات را شلاقی تخس میکنم، روی تاسها فوت میکنم و جفت شش، مثل دیروز که همین
موقع بود، نشسته بودم، یا شاید روی تخت دراز کشیده بودم، چشمهایت را میدیدم که
مثل ترکهای روی سقف بود، یا باز باران که می بارید و سقف چکه میکرد و بوی گه و
گند از چاه کف سوله بالا میزد بیشتر شبیه چشمهای تو میشد، مثل توی مترو، سر پا،
کنار پنجره نشسته، یا با عینک آفتابی و یک پلاستیک و بوی دهن، آشغال، مرده شور، ای
گا/ییدم، دیروز همین موقع باید میرفتم شهر، سفارش از بچهها میگرفتم، سیگار،
بیسکوییت، چای کیسهای و تخمه. شام باز لوبیا داریم، ک/یری، ترش میکنیم همه که،
ببین تاس نگیر گاگول، بریز!
ـ کس دستیه این، جف شیش
ـ سرده نامرد، ببین اون شکافو پرکن با چیزی، یخ زد تخمامون
ـ به افسر جانشین گفتم، اونم به سرهنگ گفته، اونم که دایورت
کرده رو زن همسایه
ـ سه چند؟
ـ چیه خب؟ گفت تصادف کرده و نمیدونم شوهرش مرده و بچه داره
چن تا، بعدش هم گفت اینکاره نیست، مجبوره، کارش کس میخهای آرایشی و نمی دونم
گلدوزی و این رقم شعره، میگم نری روش بهتره، شهری گرفتی؟
ـ کو/نده نداد، گفت نیرو نداریم، خارشو گای/یدم، بازم آمادهباشه
+++
اون که اسم
نداشت که... هیچ وخ...هیچکدوم...گفتم بهاش که سرش قارچ خورده...ببین این هوا...عینهو
هندونه قندی...قرمز مثل کس ننهاش...اصلا نفهمید سر یعنی چی...هی ماغ میکشید...زدم
تو سرش...یه چپ و راست کردم تو صورتش...نیگام کرد توله...بهاش خندیدم که یعنی بیخیال...گفتم
بیا رفیق شیم... گفتم ببین...نصف اونایی که دارن می دون مال تو...تفنگمم میدم بهات
که بزنیشون...نه که فکر کنی رفیقاتن که میدون...همه شکارن...بز و کل...همه کس
کوهی...تفنگو دادم دستش...حاجی باز نفهمید...گریه کرد ننهمرده...گفتم مثل آدم بکش
پایین...اوهو اوهو...گفتم مگه شیکم ننهشو زدیم پاره کردیم...حالا فک کن مث گه
ریخته باشه رو زمین...گفتم میخواد گولّههارو بدم بکاره شیکم ننهاش...بعد هم گفت
درد داره...میپیچید به خودش...زدم تو شیکمش...بستمش به مشت و لقد...فک کن از هوش
رفت...دراز به دراز افتاد زیر پام...چشم به سینههاش افتاد...یه جوری شدم خب...حشر
از گلوم زد بالا...تا اینجام پر شدم...نشد که بشه برم...بردمش زیر طاق...گیسش از
زیر روسری زده بود بیرون...عجب کسی بود ج/نده...حقش بود بقیه اون ل/گوریها رو هم
میدادن بهام...گوشت با منه؟...همه یه تیغ...همه رو به دیوار...ساکت...جیک از
جیکدون کسی در بیاد همینو میکنم تو کو/نش...پاها باز...چی تو جیباته ل/کاته...خفه
شو...هی پسر، بیا ببین چی داره زیر پیرهنش...آب بی آب...مگه عروسی ننته که آب میخوای...جووون...تنگ
هم خوابیده رو زمین...جم نخور تخم سگ...ببر صداتو ک/ونی...چه محشری میشد
خب...گوشت و لاپا...هر چی بزنی حشرت میزنه بالا...کردم که میگم اینطور...ت/خمام
داشت از درد میترکید...سفت شده بودن...قلبم تو دهنم میزد...عین گنجیشک زیر
بارون...به پشت که خوابوندمشون عالمی بود...همه لخم و بیحال...میبندی در گالهرو
یا ببندم...میگم میارزید اونهمه سگ دو...از تو که آبی گرم نشد برامون...گاس خودم
باید عیشمو جور کنم...گلگی نداشت که...خواستم بزنگم یه بفرما بزنم بهات...فک کردم
تو این هاگیرواگیر گرخیدی آمارت گهیشه...سر کار قبلی گندش بالا اومد...جنمشو
نداری خب...هر کی زرزر کرد بکوب طاق دهنش...مطلبی بود، اون با من...بیداری؟
+++
فکر کن خودم را
از دور ببینم بین آنهمه آدم، یا که مورچهها دورم جمع شدهاند، از جیبم قند درمیآورم،
قندها را ذره ذره روی زمین میریزم، ببینم چطور صورتم روی زمین چسبیده، یا مثلا
خون را که دور سرم دلمه بسته و آب را که خون را میشوید و میبرد توی جوی خیابان،
دور سرم چند پرنده نشسته، یکی دهانش را باز کرده و رو به آسمان همانطور باز
مانده، ساکن، سرد، یکی را همانطور که دور میدان چرخ میزده با تیر انداختهاند و
بین زمین و آسمان، دو وجب بالای سرم بی حرکت مانده، آنهم ساکن و پرپر، مورچهها
توی جیبم میریزند، توی شکاف لباسهایم- چرا شکاف سقف را نگرفته بودم؟- حتی میتوانستم
دستم را دراز کنم و از توی مورچهها پرندهها را بگیرم و روی صورتم بگذارم، از
جایم تکان بخورم، تفنگم را بردارم و یکی دیگر را بکشم، و باز یکی دیگر، دوباره با
لوله بکوبند تنگ ملاجم و باز بیفتم بین صداها و بوی بنزین، دارند همه جا را آتش میزنند
و من افتادهام، یکی رویم چند سکه انداخته، یک نفر هم که لابد داشته میدویده پایش
را گذاشته روی کتفم، روی کتفم پا گذاشته و روی خون، یا روی قندی که کمی دور دهنم
ریخته روی زمین، شاید باید بیشتر منتظر باشم، مثل همیشه، درست سر وقت که یکی بیفتد
زیر دست و پا و بمیرد، گوروپ بغل دست من و صورتش روبهروی صورتم، روی زمین،
خونهایمان که قاطی شد روی آن اسمهایمان را بنویسیم و من اسمش را بپرسم.
پنجره باز بود و خیابان پیدا بود. شعرهایش را گذاشته بود به
حساب عزراييل گفته بود بخور، بپاش، بریز، دربیاور، این طرف پنجره جهان مال ذرات
گرم وخیس است، ولی الآن دست خودم است كه چهكار كنم، دست خودم است که لیوان چایم
را اصلا بریزم روی زانویم، یا روی سرم، یا کتاب بردارم دم دستم بنشینم جلو
تلویزیون، یا بروم توی یخچال را الکی دید بزنم، پارج آب را بردارم بگذارم بیرون،
بعد باز توی یخچال، زیر چند کلمه خط بکشم بروم توی فکر. موهایم چرب شده و احمد فکر
میکند باید آنها را از ته بزنم، چند سال پیش بود که گفته بود بهام، داشتم میرفتم
تو خلاﺀ، یعنی خلاﺀ که نه، فکر این که بیفتم و گم بشوم، مثل وقتی که خوابش را هم
دیده بودم، الآن هم هر وقت که شد میخوابم، دراز میکشم و یا همانطور سرپا خوابم
میبرد، حتی وقتی دیگر نمیخواهم کسی را بکشم، به همهشان هم گفتم، همینطور که به
تو میگویم، مثل همین الآن درست روبهروی هم نشسته بودیم، تیرباران شده بودم، با
سوراخها، باران که نبود که، فقط کار چند نارنجک بود، لباس سفید، ک/یری، مثل این،
یا چه میدانم قرمز یا صورتی که ته ته قرمز خون روی سفید بود، احمد خوش نداشت
ببیندم اینطور کل کثیف میپلکیدم جلو چشمش، هوا رفته بود توی پوستم، آمپول هوای
زیاد، پمپ هوا، تلمبه کارراپ کارراپ، ته دلم یا روی دلم یا اصلا سرم یک جور سنگین
بود، چیزی بود که روی تنم و دستهام جا مانده بود، بین بغل من و هوا و احمد، آن
موقع احمد اینطور گم و گور نشده بود که نشود ردش را گرفت، کسی هم پاپیاش نبود،
خودش بود و اسلحه و من که آن موقع یادم است سرپا ایستاده بودم، یک چشمم را بسته
بودم و چشم دیگرم را باز کرده بودم رو به هوا، نمیفهمم کجا دراز کشیده بودی و چرا
رگ دستهایت سفید بود، لباس خیس تنت کرده بودی، لبهایت داشت کم کم بخار میشد، اصلا
رفتنت از همان دور و بر شروع شده بود، از همان وقتها، از همان احمد، من داشتم از
سوراخهای لباسم میدیدمت، بعدا فهمیدم پشت سرت دویدهام،دستهایم را گرفته بودم
بالا پایین و هر طرف و اگر خوب یادم بیاید بعدها فقط روی تخت افتاده بودم و آب
دهانم کش میآمد و بالش را خیس میکرد، از پشت یکی از خیلی پنجرههایی که هیچ
کدامشان یادم نمانده به آسمان نگاه میکردم، یا به تلویزیون، یا آن موقع که توی
برهوت گیر افتاده بودم و هیچ دم و دستگاهی بام نبود فقط روی خاک دراز میکشیدم و
دهنم را باز میگذاشتم تا قطرههای باران بیفتد آن تو، نفس، قطرههای باران آن تو،
آب را قورت میدادم و به تو نگاه میکردم که پشت سیمخاردارها افتاده بودی و بین
هیکل تکهپارهات، لبخندت خیلی مثل احمد بود، خوابیده بودی آنطرف و من هم این طرف
و داشتم به رد پوتینها نگاه میکردم که شکل خزه از هر طرفی میآمد و به هر طرفی
میرفت، از طرف دستی که دراز کرده بودم – الآن دارد خوب یادم میآید- به طرف جایی
که دورتر افتاده بودم، هر طرف به هر طرف، طرفهای بزرگی که خواب میدیدم، جنگلهای
بزرگی که درختان با ارواحشان در آن گم میشوند، میبینم که درختان میروند، میبینم
که من هم میروم، دهنم مزه تلخ می دهد، طعم آهن زنگ زده که مثل خون توی دماغم لخته
شود، اسمها را توی ذهنم دلمه کند، هزاران هزار نفری که بعضی افتادند، خون از آنها
ریخت، فرار کردند، خون از آنها ریخت، لبخند زدند و خواستند بچههاشان را سقط کنند
و خون از آنها ریخت، اسمها را میشمارم، هووممم، بچههاشان و خودشان که دیگر
خیلی شده بودند و شاید بعضی از آنها مثل ما پیش هم دراز کشیده بودند که خون ازشان
ریخت، صدای زنگ و آهن و بوی پیچیده توی دل و رودهشان که به هم میپیچید، می دانی
درد عذاب دارد، مثل خارکسسه خوب نیست، میپیچد و تا نزدیکیهای آدم میآید، فکر کن
آدم بخواهد در هر لحظهاش جای دیوار باشد و یا کابل و یا پریز و مسکن قوی که به
مارهایی میزنند که بخواهند کتاب جادو را رونویسی کنند، از هر نسلی به نسل دیگر،
همه با دستخط خودشان، مثل زمینهای صافی که بزرگترین توپهای جهان هم روی ان جا
بگیرد، مثل بغل من که جنگل را جا داده بود، پخش و پلا، فکر میکنی من خوابیدهام
و شاید تو الآن در وضعی نباشی که بتوانی با همه تنت یکجا دراز بکشی، جسم ویرانت
را جمع کنی، جسمی که دیگر جسم تو نیست، جسم من هم نیست و اگر کسی روزی پیدایمان
کند دیگر نه من هستم و نه تو و نه احمد، چیز دیگری است که اسمی ندارد، ما هیچوقت
اسم نداشتهایم، هیچ وقت نبودهایم، فقط قاب عکس بودیم که سگها را با دندانها و
قلاده تویش نشان میدهد، مثل تکه پارچهای که بعدا ما را توی آن جمع میکنند، ما
که نبودهایم، هه، نیستیم، هه، مثل سرطان که زیاد می شویم و همهجا را میگیریم و
جزئی از تن نیستیم، هه، خارکسسه خوب نیست، تیرباران خوب نیست که، نه تو توی بغل من
و نه من بالا سر تو که الآن باید اسمهای ما را هم تیرباران میکردی، و تاریخ را که
توی آن کلی آدم با پوتین و اسم دروغ آمدهاند و جای خالی بین ما را با آب یخ
پرکردهاند و یا بین ما برق فشارقوی میانداختند و پوستمان ورمیآمد، آب یخ را بهمان
میدادند و باز کسی اسم ندارد، کسی نمیداند که من که مردهبودم آفتاب چقدر بود و
یا اینکه چقدر طول کشید تا کلا ذوب شوم و فقط چند گیاه کمرنگ توی کفشهایم
دربیاید و اگر زنده میماندی میدیدی که هنوز هم از پشت پلکهایم دایرههای رنگی
را میبینم که میچرخند و میچرخند و تیر میاندازند و اسب میتارانند و شاید الآن
دیروز بود و من باز داشتم توی شعله فندک حل می شدم و فقط سوراخهای پیراهنم سالم
مانده بود و اسید معدهام و تو باید تفنگت را برمیداشتی و به من شلیک میکردی،
باید موهایت را باز میکردی، دستخطت را عوض میکردیم با کارد و سنگریزههایی که
تا الآن هم زیر زبانم است، ورد میخواندی و مارهایی که همه بدنت را لیسیده بودند و
توی بهشتی از عضله و آژیر فکهایشان فس فس میکرد.
میگفتند کیلومتر پنج فضا نبود، خلاء بود و یا اصلا خلاء هم نبود، کوههایی
بود که گویی در خلاء بالا رفته بود، رسیده بود به جایی بین زمین و آسمان و پای کوه
و یا حتی توی شهر سربازهایی را دیده بودند که با تجهیزاتشان زیر پرچمی ایستاده
بودند که شکل چشم داشت و طاووسی که پرهایش هر گرگ و میش میریخت، سربازها ایستاده
بودند و رنگها زیر مه یا بخاری که از دهانشان بیرون میزد، روی شانهشان میریخت،
سر میرفت، بیدار میشد، میافتاد توی مردم، بین مردهها و زندهها، کبودها، زخم
خوردهها، گلوهای پاره، ناقص شدهها، بیدار میشد و سر میرفت، تنوره میکشید و
چشمانش از شانه سربازها سر میچرخاند، تو بگو ماری که شاید طاووس بود، طاووسی که
در برابرش خم میشدند، تعظیم جلوی پرچم و خورشید آرام بالا میآمد و صداهایی که با
باد میآمد و پای سربازها آرام میگرفت، جمع میشد، مثل گلولهای از برف که از کوه
پایین بلغزد، بهمن شود، همه جا را بروبد، بکوبد و ویران کند، سرعت بگیرد، از روی
موتورسیکلتها بپرد، از روی تانکها و هواپیماها، تصاویر عوارض زمین، کوچهها،
گذرها و آدمها، جاری توی حافظهٔ تاریک کسانی که گریه نخواهند کرد، مردههایی که
بیدار خواهند شد، خوابگردهایی که زمزمه خواهند شد و کسانی خواهند گفت که کیلومتر
پنج همیشه بوی سوختگی میداد. سوختگی رمهای که بیماری توشان افتاده بود، سالهای
سنگین و موهوم عاجزشان کرده بود، گلهای که شبیه هم شده بودند آخر عمری، جوانترها
و پیرترها، کرکشان ریخته بود و جابهجا زخم روی پوستشان افتاده بود، زیر باد
فلاکت، فاقه، زمینگیر، تشنه، نگاهشان حتماً جوری که یک عمر فقط ترسیده بودند، از
خودشان هم، آنقدری که نتوانند آب بخورند و صورت خودشان را هم ببینند و بترسند و پا
پس بکشند، آنقدری که از اولاد خود هم بترسند، آنقدری که از جفتشان هم بترسند، از
پشت پلکهایشان که همیشه عکس هیولا و طاووس داشت، دور چاهی جمع شوند و بخواهند خود
را آن تو بیندازند، محو شوند، نباشند، دور آبی که روی عطش بود، حنجرههایی که آتش
بود، زمانی که کسی آن را به یاد نداشت، و قصه از همان جایی شروع خواهد شد که کسی
زمان را به خاطر نداشته باشد. اهلیها دور دهانشان را بسته بودند، آنها را هم هول
گرفته بود، همه را جمع کرده بودند و آتش زده بوند. کسی نمیدانست کی و کجا، فقط میگفتند
همینطور بوده، همیشه همین بوده، بوی سوختگی به خورد خاک رفته. دورتر نشسته بودند
و به اسبهایشان نگاه میکردند و ماشینهای نعش کش، صدای بوق و آژیر، همهمهها و
فریادها، و خونی که ریخته بود، تو فکر کن مثل رنگ روی رخت، فکر کن مثل دهانهای خاکاندود
که دست مردهای جوانه زده باشد بیرون، رنگ، فکر کن مثل من وقتی دیگر خم نمیشوم و
سرم کنده میشود و رنگ از همه جام میزند بیرون، رنگ، فکر کن مثل همه ما که از
پدرمان عقمان میگرفت و رنگ گه، رنگ، رنگ اسب و بنزین، بادههای ارغوانی روی اسب،
نشسته بودند و به اسبهایشان نگاه میکردند، که سرهایشان را پایین گرفته بودند،
صامت، حکم بود که سوختنشان را تا آخر ببینند، سوختن جنیها و فلجها، کهیر زدهها،
کورهای اتفاقی، مردههای فرمایشی، فلاشرها و فیدبکها، جلز و ولز صداهایشان را
بشنوند، یکی که خندید و بعد دیگر نفس نکشید، یکی که صدای سوختن داد و زنبورک را
لای دندانهایش گذاشت، دوید، گریه کرد، خواند، ترانه...شعر...اسب...موتور...غاننن،
چوبهایی که دور سرها هوف میکشید، نفیر مرمیها و بوی روغن سوخته و بنزین. فکر می
کنی چند شیشه شکست؟ فکر کن چه فهمیده بودند وقتی گفتند کیلومتر پنج دیگر خواب
نداشت، عذاب شده بود، عذاب قبر، هیکل طاووس، رد دوزخ در اطراف دندانهایش را خلال
میکرد و سربازها بودند، از قبل طلوع آفتاب، و زمستانها که روزها کوتاه بود تا
ظهر، اصلا همیشه اگر زمستان بود و همیشه تا ظهر و مردههایی که روغن سوخته سیاه
تنشان قاطی خون کبودشان توی چاه میریخت، از زیر پای سربازها، دور طاووسی که بالای
هرم بود آن موقع و روی سر سربازها رنگ میریخت.
گریه نمیکنم دختر، نمیخندم دختر، چشمهایت را
ببند عزیزم، چشمانم را ببندم، زبانم را روی گلویت بگذارم، از خونی که راه نفست را
گرفت بمکم، از بین ساچمهها و سرب داغ، ببند عزیزم، حتی از روی عکست بو کنمت،
برگردم، اسمت را بفهمم، نه که نمردهای، نه که نمیمیری، نه که اسم تو را روی دخترم
بگذارم، و او روی دخترش، و نوههایم، اسمهایت را توی گوشهای خون گرفتهات نجوا
کنم، نرم مثل روی مخمل، دستم را بکشم روی تنت، دراز بکشم پیشت، گلویم را بگیرم
جلوی مگسک، سرب، بخندم به چشمهایت که باز بود، و تو روحت را دیدی که از بین هزاران
جنگل رنگی به تو خندید، بغل بگیرمت، فشار بدهمت به تنم، در ابدیت، مثل ابر و باد،
مثل اشک و شلیک، عزیزم، غرق شوم، سبک، سرم را توی سینهات کنم، ببینم هزاران قلبی
که داشتی آخر کجا بود.
حتی میگفتند کودکی خواب دیده که
میخندد، بازی میکند و میدود، میخندد. آن شب هم زمستانی بود و یحیی با کولهاش
پشت میز قهوه خانه نشسته بود تا چیزی بخورد، نشانی کیلومتر پنج را بپرسد، بنشیند
تا ورم زانوهایش کمب بخوابد، عکس را از جیبش درآورد و توی آن چشمها نگاه کند، توی
آن گرداب قهوهای روشن، به آن پلکهای کشیده، انگار بخواهد او عکس باشد و دختر به
چشمهای یحیی توی عکس نگاه کند، قهوهای تیره، خسته، چین پیشانی و گودی زیر چشم،
نشته بود و کاغذ را دست قهوه چی داده بود و چای خواسته بود. از پشت دود مرد فقط به
یحیی خیره مانده بود، بی حرکت، حتی از آنهمه مردی که توی قهوهخانه نشسته بودند
صدایی در نمیآمد، نه حتی صدای نفسهاشان که توی سینه گویی یخ زده بود، ماسیده بود
ته دلشان، ترس شده بود پشت حفرههای خالی جای چشمهایشان، قوس کمرشان، بچههاشان،
که همه ناقص بودند، توی کلههای بزرگ، دندانهای بیریخت، و کلاههای چرک و بدقواره
که روی سرشان نشسته بود. شنیده بود گرگ به گلهشان زده، یا چیزی مثل گرگ، چیزی که
شاید اسمی نداشت، اسمی که نشنیده بودند، پرهیبی که عمری از آن ترسیده بودند، حتی
می ترسیدند کهاز پشت دیوار دستش را دراز
کند و گلویشان را بچسبد، ترسیده بودند که حتی داستانی را که همه میدانستند برای
هم تعریف کنند، که حتی خوابش را ببینند، که دارند می زنندش، که گرفتهاندش، یا
اینکه بخندند حتی. میدانستند خنده مرگ بود، خنده او را عصبی میکرد، خنده او را
از لانهاش بیرون میآورد و به جان گله و زار و زندگی شان میانداخت، به جان زن و
بچهشان، اسم نداشت، نفس که میکشید و یا بیدار که میشد بیماری میآمد، تب و
نوبه، جرب و گال، جنها میرفتند توی تنشان، باد جلوی چشمشان را میگرفت، زنهاشان
دعایی میشدند، اسبها شیهه میکشیدند، لرز میافتاد به جانشان، از بین خودشان
نگهبان گذاشته بودند، کشیک داده بودند و قلاده سگها را باز کرده بودند، بخار از
زبانشان فتیله شده بود تو هوا، توی چراغهای جابهجا توی برف، و فقط نشسته بودند،
کز کرده بودند توی خودشان، کلاههاشان را روی صورت کشیده بودند و مردمک چشمهاشان
را فقط دوخته بودند جلو، از توی سوراخ کلاه به چشم اهلیها خیره مانده بودند، به
بالا، به آسمانی که ماه را بلعیده بود، به خلاء، به جایی که نبوده، نیست، کیلومتر
پنج.
مطالب نوشته شده در اين وبلاگ، لزوماً مورد تأييد نويسندهٔ آن نيست. استفاده از کلیه مطالب این وبلاگ، با یا بی اجازه نویسنده آن آزاد بوده، خواننده میتواند از تمامی مفاد آن در تمام وجوه مادی، سایبر و متا، به هر نحو و سیاقی از انتقال مستقیم یا تداعی و یا ارجاع استفاده، به نام خود یا غیر، تحریف، یا به آن تجاوز نماید.