تبليغاتX
nocturnalplexus

nocturnalplexus

رفتم اينجا بي سر خر، خواستن گل بگيرن که بخواي سر چيزتو هم بخاروني رو لاپورتي. اين‌جا رو والسلام. مرسي از همه. بوس.

+ نوشته شده در  ساعت 23  توسط nergal  | 

«شراب خون غولانی است که می‌خواستند از آسمان بالا بروند.»

 

     زور نزن، نمی‌خواهد دستت را زمین بگذاری تا بلند شوی، نمی‌خواهد بگویی که آنچه دیده‌ای را ندیده‌ای، نمی‌گویم که تنت بوی غریبی گرفت، نه که ندانی، می‌دانی، می‌میری قبل از آنکه قلبت بایستد، یا روحت از بدنت جدا شود، روح که نه، مثل عرقت از صحرا و نمک، مثل لرزه‌ای که از اول راه با تو بود تا آخر، تا سر قله که می‌شد دورترها را دید، یا فکر کن از خود خودت آنقدر پایین رفته‌ای که همه افکارت را ببینی که مثل کودکان بی‌چهره‌ای دورت را گرفته‌اند و فکر کن دارند صحنه‌ای را نشانت می‌دهند که قرار است در آن بمیری، و تو می‌میری. این را که بگویم تو فکر کوچکی از من می‌شوی که دانسته یا نه زاییده می‌شوی و دستت را به جایی بند می‌کنی، زور می‌زنی که بایستی، می‌لرزی از پای نحیفت، اما این تقصیر تو نیست، من فکر کردم، من فکر می‌کنم، و این بزرگترین جنایتی است که می‌توانی مثل کرم توی آن بلولی، باشی که آزارم دهی، و من بنشینم و ببینمت که جان می‌کنی، من هم نوزاد نارسی بودم که خودم را گم و گور کردم، کسی من را نمی‌خواست، تو را هم نمی‌خواهد، ما بهتر است آواره شویم توی فکر هم، من که به این دلخوش‌ام، زور نزن، نمی‌خواهد بلند شوی، بهتر است کسی نبیندمان، زور نزن، اما اگر خواستی نفس بکش، فقط چند کلمه...

     پرسیدم از كجا دردت مياد... گفتم بگیر بشین... چیزی نیست که بتونه آرومت کنه... یعنی که چی خب؟.. اما بق کرده بود یه گوشه... می‌گف منتظر یه موشه که بیاد بیفته تو تله... می‌گف موشا زرنگن... که فیلام ازشون می‌ترسن... گفتم بی خیال... اما سنگ شنفت عباسی نه... می‌دونی... بعضی وختا آدما جوری می‌رن تو لک که تو خودشون دو تا می‌شن... یه دونه‌شونو تو می‌بینی... اما اون یکی دیگه از دستت در میره... همونی که یهو بی‌هوا می‌زنه به سرش که ندونی از کجا خوردی... یه کارایی که به عقل جن نرسه... بندازدت تو هچل... بیچاره‌ت کنه... بگی وای مگه این همونی نبود که نشستیم پا استکان... همونی نبود که رفتیم کوه و بعدش هم تا گردن از تو آب رد شدیم و هواشو داشتم که سر نخوره... اما آقا نگو اون نیست... اونی که باهات رفیقه الکی‌یه... لانطوریه... اون جدیه داره واسه خودش یه جای پرت می‌چرخه... حالا بشکاف ببین پلتیکش چیه آقا... از مام گفتنش بود... بعد هم که پاهاش خواب رفت و نتونس پاشه... یه چن وخ کول می گرفتیمش این ور اونور... اما بعدش یهو یه روز وسط بر بیابون داد زد... نه که چیزی کشیده باشه یا زده باشه... گف که نمی‌ترسه

-          از چی آخه نمی‌ترسی یارو، د بالا بیار کوفتی‌رو

-          از مردن، دیگه نمی‌ترسم

-          الهی بمیری لگن، حالا تو این هاگیر واگیر

-          از مردن، دیگه نمی‌ترسم

-          سرکاااار... بگو گل بگیره ننه .س قرنه

-          اطاعت جناب!

-          نمی‌ترسم، نمی‌ترسم، نمی‌ترسم از دیروز

-          خفه شو .ونی، چته؟

-          مردن، از دیروز که مردم دیگه نمی‌ترسم

 

     ممکن است من و تو با هم راجع به هیچ چیز فکر نکرده باشیم، از میان یک نهر رد نشده باشیم، با هم در یک روز و یک زمان نمیریم، این مهم نیست، بدبختی اینجاست که تو زور بزنی و بلرزی و دستت را به هر طرف دراز کنی و من بمیرم،‌ نصفه، می‌دانم چطور می‌شود، می‌توانم عکس گونهایی را به یاد بیاورم که تو ندیده‌ای، می‌توانم ببینم که چیزی مثل خمیر از توی سینه‌ام خارج می‌شود، یا چیزی از صدا از گوشهایم، اما فکرها نزدیکند، کودکان نارس همیشه نزدیکند و وقتی زیادی خسته‌ام صدایشان را می‌شنوم که توی کلاس منتظرم هستند، بی‌سرها، قطع نخاعی‌ها، نصفه‌ها، عوضی‌ها، نصفه آدم نصفه حلزون‌ها، خیالی‌ها، حتی آنهایی که وقتی خیال برم می‌دارد هم داشتنشان زور دارد، نزدیکی‌شان زور دارد، جایی که به خیال نباید اعتماد کنی، من که به خودم اعتماد نکرده‌ام، نمی‌کنم،‌ اما خیال مثل خوابی است که ته مانده باشد، آخر صف مانده باشد برای آزار دادن، مثل آزاد بودن، یا پرنده‌ای که هی با قفسش به هوا پرت کردم که آزاد باشد و نشد، هی به هوا پرتاب کردم و نشد، گفتم آزاد باش با قفست، با نصفه‌ات، گفتم دخترم... پسرم... گفتم ببین که نمی‌شود، گفتم سر کلاس می‌بینمت بین کرمها... من به کرمها فکر می‌کنم، ممکن است من و تو با هم به کرمها فکر نکرده باشیم، به اینکه کسی مرا نمی‌خواهدم، تو را هم، توی کلاس هم می‌گویم، به بی‌سرها، به نبوده‌ها حتی، که ناقص کلی‌اند حتی، آنهایی که با من در یک زمان می‌میرند، آنهایی که نمی‌میرند، زور نزن، اصلا بلند بشوی که چه؟ چرا من اصلا ننشینم و فکر نکنم یک اژدهای کاغذی قرمزم، از کاغذ قرمز و براق، روی بوته‌های خار و گون، زور نزن، نمی‌خواهد دستت را زمین بگذاری تا بلند شوی، شاید بقیه‌ی نمردن وقتی دراز کشیده‌ایم خوشمزه‌تر باشد.


+ نوشته شده در  ساعت 18  توسط nergal 

 

     یحیی سرش را زیر آفتاب گرفت، کلاهش را برداشت، نشست و زانوهایش را توی شکمش جمع کرد، سرش را پایین گرفت و سایه اش را نگاه کرد که سنگ‌ها افتاده بود، روی عقربی که دمش را روی خاک می‌کشید و هن و هن، دمش را می‌کشید جایی که روی سایه‌اش که باید چشمهایش باشد که الآن بسته بود و نباید هیچ‌وقت چشمهایش را می‌بست و نباید که صدای سرش را می‌شنید و نباید دیگر می‌دیدشان، هرکجا که بودند و اما همه‌جا نشسته بودند، مثل هوا بودند و حرف، مثل شرابه‌ای از یادی و سربی که توی گوشی، مثلی یا حکایتی، روی همه سنگ‌هایی که دیده بود و گلسنگ‌ها رویش بساط کرده بودند، جمع می‌شدند، بزرگ می شدند، شکل دستی می‌شدند که روی هر کوهی که بخورد رد پنج انگشت آن رویش می‌ماند و سیلاب می‌گیرد. صدا می‌کردند و اهلی‌ها می‌گفتند قبلا ته چاه دیده بودندشان، می‌گفتند هرجا آب راه افتاده بود ردشان را با خود برده بود و یحیی این را بعدها دانسته بود که چشمهایش را باز کرد. سایه سرش همان‌جایی بود که بود، تو بگو اصلا شب بوده و یحیی توی سنگرش نشسته بود و لوله تفنگش را روی دوشش گرفته بود و قنداقش را روی عکسی گذاشته بود که قبلاترها گرفته بود، قبلا که موهای سفید شقیقه‌اش به چند تار هم نمی‌رسید و خندیده بود توی عکس و دستش دور گردن بهار بود و بوی یاس از بناگوش و گردن‌اش یحیی را به خلسه برده بود، برده بود به جايی كه هم بود و هم نبود، هم می شناخت و هم نه، جایی که بهتر بود، تعریفی که قبلا نشنیده بود و تصویری که شاید داشت از خودش می ساخت، مثل خودش که روزی شک کرده بود هست یا نه، تیغ را روی دستش سرانده بود، خون به دنبال رد تیغ گرم و زنده زده بود روی پوستش، اما شاید یادش می‌آمد که به خون هم شک کرده بود، به اینکه رگ دارد هم شک کرده بود، به تیغ و به پنبه‌ای که لابد بعد روی زخم کشیده بود و خون را پاک کرده بود و خون باز آرام روی پوستش راه افتاده بود، از بین کرک نرم و پنبه، انگشتش را روی خون گذاشته بود، نگه‌داشته بود، برداشته بود، روی زبانش گرفته بود، اما باز هم زبان مال او نبود، حتی اگر می‌مرد هم کسی که مرده بود او نبود، یک کس دیگر بود، خاطره‌ای بود که از فردی به فرد دیگر سرایت می‌کند، حیاتی که مال انسان دیگری است و شاید فکر کنی مال توست، شاید این تو نباشی که از خواب بیدار می شوی، چیزی می‌خوری، راه می‌افتی و پرسه می‌زنی، شاید کسی که تب کرده تو نبودی و تو تب او را به دوش کشیده‌ای، او که کس دیگری است، او زندگی کس دیگری را بازی می‌کند و تو وقتی بمیری مرگ یحیی را در خاطرت زنده می‌کنی، همه اگر بمیرند مرگ یحیی را دوباره زنده می‌کنند، دوباره بازی می‌کنند، دوباره درد را آزمایش می‌کنند که حد آخر عصب را بدانند، همه فریاد می‌کنند تا آخرهای حنجره را بشناسند، می‌میرند تا ایکاش زندگی کرده باشند و یحیی این را می‌دانست، خیلی قبل‌تر از آنکه کودک بوده باشد، کودکی که کودکی یک خدای متوسط را دوباره بازی می‌کند، آنقدر که کامل شود، خدایی که از زندگی هزاران انسان، یا تکرار هزار باره یک انسان در خاطره و درد زاییده می‌شود، کودکی می‌کند، یحیی می‌شود، می‌میرد و همه با او می‌میرند، او این را می‌دانست، تو هم این را می‌دانی،       اما بهتر بود دیگر حافظه‌ای نداشتم، بعضی وقت‌ها بهتر است پیش خودت جور دیگری زندگی کرده باشی، بهتر است خاطره‌هایت را جابه‌جا کنی، یا طور دیگری به یاد بیاوری‌شان، خاطره دیگری برای خودت بسازی، آدم دیگری باشی بدون آن‌که حتی فکر کنی، بدون این‌که حتی بخواهی بنویسی، تو زندگی نمی‌کنی الآن، نمی‌خوانی الآن ... نه این خواندن برای تو نیست، بهتر است سرت را با چیز دیگری گرم کنی، بهتر است بروی و یک لیوان چای بریزی، بدون آنکه بخواهی بخوری‌اش، روی کاغذ چند دایره بکشی و بخواهی مگسی را روی آن بنشانی و مگس هیچ جا نپرد اصلا، سیفون توالت را بکشی و به صدای آب گوش کنی، نه این متن برای تو نیست، حتی مال من هم نیست، سرب مذابی است که کف دستم مانده باشد و بخواهم بریزمش زمین، یا روی میز، روی همان دایره‌ای که مگس رویش نشسته، دشتی باشد که پابرهنه بین همه خزنده‌های جهان تنها مانده باشم، آبی باشد که خفه‌ام کند، من زورم به ننوشتن آن نمی‌رسد، به نوشتنش هم، من مانده‌ام و این نوشتن مال خودش هم نیست، نه مال بچه‌ها، نه مال تجاوز، نه مال من، بهتر است به چیز دیگری فکر کنی، به عمل دماغت، یا بروی سراغ تاخیر انـ‌زال ... زمان پشت سرت بماند، عقربه‌های ساعت را درست جایی بکشی که دوست داری، همانطور که دلت می‌خواهد، تقلب نکنی و سراغ آلبوم عکسهای قدیمی‌ات نروی، نبینی، تکرار نشوی، صدای مغزت را نشنوی که برای یک تلمبه خون درست بی‌تابی می‌کند، برای یک حجم ریه هوای معمولی، بدون اینکه کابوس گم شدن را برای شب حواله نکند، بخوابی بدون اینکه بیدار شوی، یا بیدار بمانی بدون اینکه اصلا بخوابی، فکر کنی، بدون اینکه بفهمی بعضی وقت‌ها بهتر است پیش خودت جور دیگری زندگی کرده باشی، نه، این کار کار تو نیست، بین الآن و گذشته‌ات مچاله ‌می‌شوی، بین الآن و بعدترت، این کار کار تو نیست، زمان کار تو نیست، داستان تو نیست، ممکن است قند خونت پایین بیاید، به ساعتت نگاه کن، با قبل هیچ فرقی نکرده‌ای، حتی نگاه تو هم هما‌ن‌قدر احمقانه است که من، وقتی به ساعت نگاه می‌کنم، وقتی به ساعت نگاه نمی‌کنم، من شاید اگر بنویسم آدم دیگری نباشم، اما تو اگر بخوانی حتما آدم دیگری می‌شوی، می‌شوی یحیی، می‌شوی الیاس، یا اسماعیل که خودش را آتش زد، بالای تپه‌ای که شاید به‌اش نزدیک بود و فقط همین، همان تپه،

نمی‌دانم با یک گالن نفت

نمی‌دانم با یک کبریت

یا شاید هم فهمید و به روی خودش نیاورد، یا شاید نفهمید وقتی بمیرد هنوز نصف فهمیده‌اش جایی همین دور و بر باقی می‌ماند، شروع می‌کند به بو کشیدن، به ضجه زدن، به خفه شدن از دود کبریت، شاید نفهمید وقتی بمیرد تنها چیزی که عوض می‌شود در نهایت نمردن است، آخر آخرهای چیزی مثل همین که می‌بینی، شاید نفهمید چرا آن تپه برای مردن خوب بوده، چرا در هزار روزی که قبلا بوده روزی حداقل یک بار به خاطر خودش نمرده، چرا روزی دو بار به خاطر این کلمه‌ها نمرده، چرا الآن روی بالکن دارد تیله بازی می‌کند، شبها به کاغذ‌هایش سرک می‌کشد و جاهایشان را عوض می‌کند، پس و پیش ... این کار کار تو نیست.

    

     ببین... وایساده بود جلو آینه از خودش لب گرفتن... همینطور که تو وایسادی مثلن... قربون صدقه خودش می‌رف و محف جمال خودش بود... اون وختی بود که رفته بودیم ارمنستان... همینطوری با رفقا... بعد هم که از جلو آینه کشیدیمش عقب شروع کرد به داد و هوار... فحش کشید از بالا  تا پایین همه رو... دست مصنوعی‌شو در آورد گفت می‌کنم تو کونـ‌تون... میگف بریم گم شیم... می‌گف خارکسسه و ننه ج‌ن‌ ده... همینطور که به دندوناش فشار می‌آورد که گفتیم همه می‌ریزه کف دهنش... یه چن تا کشیده خوابوندیم بیخ گوشش بلکه هواسش برگرده... یا کمی بالا بیاره... نشد که هیچی... بدتر شد... داد می‌زد جلو اونهمه آدم... می‌گف دروغ بوده... هی داد می‌زد... می‌گف همه دروغ گفتن... می‌گف چیزی تو کار نبوده و فقط دست و پای اون به گا رفته که بقیه بشینن حق خودشو زن و بچشو بالا بکشن... ما که نفهمیدیم اصلن چن چنده... اما میخ عباس بد زده بود تو هم... بعد هم هی عرق خواس... باز یکی زد بیخ گوشش... این بار نفهمیدم کی بود... آخه چن نفر بودیم گردش... بد هم زد اون بار... اما هیچی... بدتر شد... دست و پاشو گرفتیم بردیمش تو اتاق... خوابوندیمش رو تخت... یکی یه پارچ آب آورد گردنشو شروع کرد خیس کردن... من دستشو گرفته بودم محکم... داشت زور می‌زد... بد قاطی کرده بود... اون یکی دستشو یکی از ج نده‌های هتل آورد تو اتاق... به ارمنی چیزی گف... نمی‌دونم کی سر تکون داد که بذار اونجا... میخ عباس دست مصنوعی‌شو که دید دیگه نگو... رسول رو خفت کرد که یا عرق بده یا می‌کشدش... بعد هم شروع کرد به گریه کردن... گفت غلامتم... گفت نوکرتم... گف فقط چند پیک... گفت بعدش خفه می‌شه... من و رسول زل زدیم به هم که یعنی چیکار کنیم... یکی گف بی‌خیال... می‌بریمش بیمارستانی جایی... بعد هم می‌فرستیمش برگرده بره خونه‌ش... میخ عباس داش زار می‌زد... دلم نیومد... گفتم شیشه رو بیار... گفتم عباسی پاشو... گف نمی‌تونه... گف سر شیشه... گرفتم لب دهنش... ریختم تو حلقش... نه نیاورد نامرد... فقط یه پیک از سرش خالی بود... همه رو خورد... آقا یه کم ترسیدم... نکنه زهر بره قاطی خونش بمونه رو دستمون...‌ حالا تو غربت بیا بفهمون کی کیو کرده... دستشو آوردم دادم دست راستش... گرفت گذاش بغل خودش رو تخت... گفت این دستم جای دیگه خوابش نمی‌بره... نصف عمرم تو جیب چپم بوده خب حالا هم رو جیب چپم... آقا خواس بخنده اما نشد... چشاشو بست... رسول گفت بذار بخوابه... گفتم رسول نیفته بمیره یهو... رسول چیزی نگف... یا شایدم گف... الان یادم نیس... رفتیم تو لابی... آبجو با پنیر و کالواس رو نشون دختره دادیم و نشستیم... کسی چیزی نمی‌گف... یا شایدم گفته باشه آقا... مگه فرقی می‌کرد...



+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط nergal 

 

     شاید به سختی یادم بیاید، شاید هم هیچ‌وقت یادم نیاید، شاید هم هیچ‌وقت نخواهم به یاد بیاورم، آن روز رفته بود کلکش را بکند، رفته بود تا بالای سرش، فکر کن هیچ مکثی نداشته، تر و تمیز، مثل همیشه، سروقت، با عضله گوشه لب که هی کشیده می‌شد، جمع می‌شد، کشیده می‌شد، ول می‌کرد، رفته بود سرنیزه را تا ته بکند توی شکمش، چند سوراخ پشت سر هم، تمیز و راحت، اصلا فکر زیادی هم نکند، فلسفه نبافد، یک ریز پشت سر هم، از جلو منشی رد بشود، آرام، در را باز کند، احترام بگذارد، کلاهش را بردارد، برود آن سمت میز، اسمش را نشان دهد- شاید هم داد بزند، بلند، و بعد تمام. دستهایش را پاک کند، زل بزند به صورتی که دیگر فردا خواب می‌ماند، چندک بزند بالای سری که فردا خواب می‌ماند، بگوید من تو ام، من تو نیستم، من تو ام، من تو نیستم، من تو ام، اما شاید به سختی یادم بیاید، شاید هم فراموشم نشود... من تو نیستم اما تو مرا می‌بینی، همیشه، می‌شود که بچه باشم و پاییز باشد، می‌شود آینده‌ای باشم که هنوز از صدها سال قبل نیامده، می‌توانم بارانی باشم که از آن می‌ترسی، یا حبابهایی که جلوی چشم تو صمغ می‌جود... بخندم... یا دستم توی جیبم و با شلواری که شبها زیر آن ـیرم را می‌خارانم و می‌فهمم سر جایش است، پهلو به پهلو می‌شوم و تو می‌بینی، من یادم نمی‌آید، می‌شود روی همین تخت خلاص شوم، روزی مثل چهار روز بعد، یا هفتصد روز قبل، ‌مثل شماره‌هایی که یک آن وقتی از صخره می‌افتی با تو وداع می‌کنند، به پشت می‌خزند و تو را دید می‌زنند، مثل رصد کامل یک انفجار اختری در فاصله‌های زیاد، در شکاف‌های زیاد، نشدن‌های متوالی یک نفری که فکر کن تازه دارد به دنیا می‌آید با هیچ وقتی که در آنی از لحظه از روی صخره به آن پرت می‌شوم، و تو مرا نمی‌گیری، و تو مرا می‌بینی، من تو نیستم و اما چشمان تو هم با من پرت می‌شود، چون که من می‌افتم و تو مرا می‌بینی، وقتی حرف می‌زنم، وقتی داد می‌زنم، وقتی سردرد چشمانم را از کاسه درمی‌آورد و می‌شوید و روی خاک نمور می‌اندازد و من چشمانم حالا یک ریشه است، مثل پیرمردهایی که همیشه ریشه دارند، مردن دارند، خوار عزراییل هستند که با قبض فوت در اثر بسط روح با هفت هزار قابض از هفت دریا سر می‌رسند، یک هویج ازلی که تمام مرده‌ها توی رگه‌های درونی آن شور می‌کنند، چای می‌خورند و من از صخره دارم می‌افتم و تو مرا می‌بینی... من نمی‌فهمم...  می‌بینی... نمی‌شوم... می‌بینی حبابم، که دارد صمغ می‌جود، روی یکی از همین تختهای بی زمان، که با زمان می‌جنگم، با عقربه‌هایی که کارم را تمام می‌کنند، با سرنیزه، با کلاه بافت و طاق‌باز، چشمانم باز رو به سقف و نور چراغی که بر چشمانم می‌تابد، سر درد و بر حدقه خالی می‌تابد، صدای شب و عقربه‌ای که می‌تابد، دستم را به دیوار تکیه می‌دهم- و تو می‌بینی آشغال، تو همیشه مرا می‌بینی، دیوار را فشار می‌دهم تا چند وجب عقب‌تر بایستد، و صدای چشمه بیاید و کلمات غریب و جاندارانی که توی کاسه چشم با من از صخره پایین می‌افتند، کلماتی که به محل هیچگاه پرتاب می‌شوند و سند می‌شوند و تو زیرش را انگشت می‌زنی، تو حتی ری- دن من را هم می‌بینی، همیشه، و من اول از تو می‌ترسیدم، با دیوار چند وجب دورتر، با دیواری که عکسهای روی آن هم از آن می‌ترسند، مثل منی که همیشه از پشت سر خودم در هراسم، از پشت در در هراسم، از یک نفر، یک نفر دیگر می‌ترسم که مرا باز پرتاب کند و با من نیفتد، شاید چشمها هیچ‌وقت با هم نیفتند، شاید باز اگر مرا ببینی باز مرا نشناسی و من در حالی که هیچ عکسی از من نمی‌خندد به صدایی خشن و منظم گوش دهم، منتظر کسی که با پتک از پشت به سرم بکوبد، یا وقتی خوابم پاهایم را از زانو قطع کند، از تو می‌ترسم که آخر آخر افتادن دیگر نبینی و فکر کنی کار تمام، اما من هنوز پیش منشی‌ام، دست راستم توی جیبم است، این دفعه من تو ام، می‌بینم، در می‌زنم، توی اتاق و احترام، بالای سرت را می‌بینم و قندانی که ممکن است رو به صورتم پرت کنی، برقی که ممکن است تا گوشهایم بکشی و شوک، یک قدم نزدیکتر و شاید زمان، قبل از کودکی‌ام من را از روبروی تو بچیند، از مقابل چند قدم مانده به تو، از توی هویج مردگان خنده‌کنندگان، از نصیب چند صد سال قبل با امضای تقدیر، اما آینده را که نمی‌شود دید، شاید چند نفر رفتند پی دکتر، الآن یادم نمی‌آید، شاید همانی که در کودکی باید سقط می‌شد رفت پیش آنی که دیگر مرا نمی‌دید، شاید هم گزارش قربان‌ن‌ن، تق احترام، و شاید اعدادی که از صخره می‌افتند بار آخر مرا در چند متر مکعب آب غرق کنند، یادم نمی‌آید... چند سوراخ ناقابل از روی لباس... تر و تمیز، بدون اینکه کسی ببیند، بدون فکر اضافی و فلسفه، بدون حتی چند وجب فاصله بین دیوار و صخره... بدون اینکه من و تو اصلا ربطی به هم داشته باشیم دیگر... آن‌وقت شاید بخواهم یادم بیاید.    

+ نوشته شده در  ساعت 1  توسط nergal